الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
23
الغدير ( فارسى )
ساعت بازگشتم و ديدم بشر نيست ، از مريض پرسيدم : او كجاست ؟ گفت : به بغداد رفته است . گفتم : از اينجا تا بغداد چقدر فاصله است ؟ گفت : چهل فرسخ ، گفتم : انا للّه و انا اليه راجعون ، عجب كارى كردم ! با خود پولى ندارم تا مركبى كرايه كرده خود را به بغداد برسانم و قدرت پيادهروى هم ندارم . او به من گفت : همينجا بمان تا او برگردد . تا جمعهء آينده در آنجا ماندم و او در همان وقت آمد و با او چيزى بود كه آن را به مريض داد كه بخورد و او هم خورد ، آنگاه مريض به او گفت : اى ابو نصر ، اين مرد با تو از بغداد آمده و از جمعهء گذشته در اينجا مانده است ، او را به محلش برگردان . او با خشم به من نگريست و گفت : چرا با من آمدى ؟ گفتم : اشتباه كردم ، گفت : برخيز و با من بيا . تا نزديك غروب راه رفتيم و هنگامى كه به بغداد نزديك شديم ، به من گفت : محلهء شما در كجاى بغداد است ؟ گفتم : در فلان موضع ، گفت : برو و ديگر برنگرد . « 1 » 5 - شيخ بزرگوار ابو الحسن على مىگويد : روزى در خلوتخانهء دايىام شيخ احمد رفاعى ( م 587 ) ، خدا از او راضى باد ، بودم و غير از او كسى در آنجا نبود ؛ صداى خفيفى شنيدم ، نگاه كردم و مردى را در آنجا ديدم كه قبلا نديده بودم . آنها مدتى طولانى با هم سخن گفتند ، آنگاه آن مرد از شكاف ديوار همان خلوتخانه بيرون رفت و همانند برق زودگذر ، ناپديد شد . بعد از اين پيش دايىام برگشتم و به او گفتم : آن مرد كه بود ؟ گفت : او را ديدى ؟ گفتم : آرى ، گفت : او مردى است كه خدا به وسيلهء او آبهاى اقيانوس كبير را حفظ مىكند و او يكى از چهار خواص است كه مدت سه روز است از اين سمت بر كنار شده ، ولى از طرد شدنش خبر ندارد . به او گفتم : آقاى من ، چرا خداوند او را طرد كرده است ؟ گفت : او در جزيرهاى در اقيانوس اقامت داشت و مدت سه شبانه روز در آنجا باران باريد ، تا جايى كه در درهها سيل جارى شد . در او اين فكر پديد آمد كه اگر اينباران در آبادىها مىباريد ، چقدر بهتر بود ؛ بعد از اين پشيمان شد و استغفار كرد ، اما به خاطر همان اعتراض رانده شد . گفتم : آيا جريان را به او اطلاع دادى ؟ گفت خير ، زيرا از او حيا مىكردم ، گفتم : اگر اجازه بدهى به او اعلام مىكنم ، گفت : حاضرى ؟ گفتم : آرى ، گفت :
--> ( 1 ) . تاريخ ابن عساكر : 3 / 236 .